...عمری گداختن از غم نبودن کسی

وقتی پاهایت یاریت نکنند بن بست همان جائیست که ایستاده ای....

این روز ها
تلخم
تلخ
تلخ می‌‌نویسم
تلخ فکر می‌کنم
... تن‌ به تلخی‌ آغوش های خیالی می‌ دهم
میگذارم بوسه‌های تلخ
شهوتِ جنون آسا یِ فرار از ریشه‌هایم را در من بیدار کنند
این روز ها
دست برداشته‌ام از توجهِ بی‌ وقفه به حضور آدم ها
پرهیز می‌‌کنم از ثبتِ وجود‌هایی‌ که ماندگاری ندارند
این روز ها
تلخ تر از همیشه
از همه ی آدم‌ها بریده ام
...



به قـــولِ حسین پناهی


قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..




نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

 

 
 
تنها کسیکه وقتی شکمش رو لگد می زدم ازشدت شوق می خندید "مادرم "بود......
 
 
 
 
تقدیم به مهربانترینم:
 
 
بــه ایـن فـکر مـیـکـنم…!!
لالایــی هــای مـــادرم…!!
زیــر کــدام بـالش کـودک...ی هــایـم جـا مانـده…؟؟؟
شـاید هـنـوز بـشـود…!!
آسـوده خــوابـیـد…!!!!!

 

ولادت حضرت فاطمه و روز مادر مبارک باد.






نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

پ.ن///واسه من تو زندگی خیلی وقته نقطه سر خط معنی نداره....ترجیح میدم  دیگه نزارم آدما  زندگیم رو  از این بیشتر خط خطی کنن....

 

خاطرات من هنوز بوی بارونو میدن
دونه دونه قطره هاش تو دلم جا موندن
دل من بودو نگاش
حس گرم اون چشاش
قلب من جون میداد
زیر پای خنده هاش
... کوچه بارون زده بود
انگار عشق نم زده بود
یکی با خدافظیش
به یه دل سنگ زده بود
نمی دونم که هنوز
یادشه دلم شکست!
توی اوج برگ ریزون
برف توی کوچه نشست
ندیدی بغض منو؟؟
دونه دونه اشکمو!!!
بارونم بازم ببار
بشور این ترانمو!
 
 
 
بعضی وقت ها آدما یـه کاری می کنـند
که دیگه نمی تونی دوسشون داشته باشی !

ولی عجیب دلت واسـه دوست داشتنشون تنگ می شــه . . .
 

:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

 

دیشب
فانوس به دست
آمده بود لب پنجره
سراغ تو را می گرفت
...گفتم که رفته ای با بغض...
شب مهتاب بود و
یاد تو
در من و ماه جاری...

 

پ.ن///هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری , من اون ماهو دادم به تو یادگاری.

 

                                                                   

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

 

هنوز نشــــــده دوبـــاره ببینمت !
اما مطمئنم این بار ... !!
دیگر نه از طپش قلبم خبریــــست.... نه از خوشحالی کودکانه ام برای دیدنَـــــــت
این بار نگاهت می کنم و زیر لــــــــب می گویم :


"خدارا شکر که سهمم از زنــدگی نبـــــــــــــــــــــــودی...

تو را با دنیای احمقانه ات به خدا می سپارم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٩ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٧ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

 

دلم  آن غریبه  را می خواهد

 که روبرویم بنشیند

سکوت کند;

و

من حرف بزنم

حرف بزنم

حرف بزنم

تا کمی سبک شود این بار سنگین سکوت

انوقت برود بی هیچ سخنی

بی هیچ نصیحتی

اینگار نه انگار!!!!

 

پ.ن///امروز قبل از پاک کردنشون یه بار دیگه همشونو خوندم...

چه تحملی داشتم!!!چه صبور بود دلم

بعضی وقتا از خودم می پرسم که واسه چی ,واسه کی؟؟؟  زیر بار اون همه فشار دم نمیزدم!!!

پشیمون نیستم...

از خودم خندم میگیره ..

تقصیر من نبود .تقصیر " دلم " بود.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

 

حال جالبی دارد این روزها دلم

هرچه میگردم دنبال بهانه ای برای نوشتن

اینگار ذهنم پر از "خالی " است...

..........................................

دلم را دست به سر کرده ام!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
...درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مکارو دزد دشت وباغ

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید


تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پرازتصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی زپاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود


مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جارو ی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
بازهم در کوچه فریادم کنید


همکلاسیهای درد ورنج وکار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه خوراک سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بودوتفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک میشدیم
لا اقل یک روز کودک میشدیم


یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم یاد وهم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن

 

یادش به خیر...

بد جوری سایه ی مرگ دور و برم پرسه میزنه.بوی مردن میاد...

 

 
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

 

بهار هم بهانه میگیرد...

وقتی حس تازه ای برای زندگی نیست ...

راست می گویند

خروس های بی محل هم دیگر حالی برای خواندن ندارند.

 

                                                                                       ف.باران

 

کلا قلبم حول حالنا شد....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٠ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

 

ز کوی یار می اید نسیم باد نوروزی...

 

 

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند

با من ، با دلم ، با احساسم کردند

و مرا در دور دست خودم تنها
گذاردند.

پروردگارا. ..

به من بیاموز در این فرصت حیاتم

آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند.

 

 

پ.ن// با ارزوی سلامتی و موفقیت برای همه تو این سال جدید...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

اینم از اختتامیه اخر سال.

 

چه شبی بود دیشب...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

 

دوست دارم این لحظه های گذشته را

شاید

فردایی نباشد...

 

 

همه چیز خوبه خوب است...

زندگی میکنم.

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

راهی را که روزی
با هم به شتاب رفته بودیم
... حالا به تنهایی باز می گردم
اما این بار
آهسته تر از همه چیز

حرف هایی از سر زبانت راه افتاده است
که باید تا ندیده اند
بردارم و به خانه ببرم،
بعضی را یک بار فریاد
بعضی را چند بار زمزمه
بعضی را برای همیشه پنهان خواهم کرد

و هر چه ماند
می توانی در دفتر آینده ام بخوانی
با هر شتابی که خواستی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

 

"دوستت دارم ها "را پشت دیوار فرو ریخته "اعتماد " باقی گذاشتم....

هوای احساسم  خاکستریست.

                                                                                        ف.باران

پ.ن///

یکی یکی دارم به ارزوهام میرسم...

چند قدم بیشتر نمونده.خدایا پشتمو خالی نکن...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

مرداب به رود گفت:

چه کردی که زلالی؟؟؟

گفت :

"گذشتم".

و من امروز جواب تمام سختی هامو از خدا گرفتم...

 

پ.ن///خدایا شکرت به خاطر این همه ادمای خوب و مهربونی که  دور برم هستند و واسه خوشحال کردن من تلاش می کنن.

شاید خوشبختی همین باشه.همین که بدونی و مطمئن بشی که هنوزم هستند کسایی که دوستت دارن...

همین لحظه که وقتی یه نفس عمیق از ته وجودم می کشم از زندگیم احساس رضایت می کنم.

خدایا به خاطر این حس خوب ممنونم ازت....

و قطعا من امروز خوشبختم..

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

 

    دلم گرم خداوندی است که با دستان من گندم برای "یاکریم" خانه میریزد.

 

 

خدایا یک ساله دیگه هم گذشت.

تو مثل همیشه خوب بودی.

منم سعی کردم بهتر از قبلم باشم.امسال پیش تو رو سفید شدم..یه جاهایی یادم رفت چه قولی بهت داده بودم.اما می دونم تو ندیدشون می گیری.

بابت همه چیز ازت ممنونم.

این یه رازه.....

               به خودم: مبارکم باشه!!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت